نویسنده:موریس وست
ترجمه ی:ماه منیرمینوی
انتشارات آشتیانی ۶۳
موضوع داستان زندگی یک کشیش والامقام در کلیسای کاتولیک است که سالها از راه راست خارج نشده بود و کارش آماده کردن ادمها برای مرگ بود.در طول زندگیش نه طعم دلبستگی عشق محبت دوستی را چشیده بود و نه وابسته و دلبسته ی این چیزها شده بود اما اکنون ناگهان خود را در نزدیکی مرگ احساس می کرد چرا که دکتر به او گفته بود که سرطان دارد و...حالا او در آخرین ماههای زندگیش باید برای قدیسیت یک مرد تحقیق میکرد و تصمیم می گرفت .مردی که مانند او نبوده از زندگیش لذت برده . در آغوش زنی ارام گرفته و فرزندی از او داشت اما توانسته بود معجزه کند.حالا او مانده بود که کدامشان راه را درست رفته اند؟خودش که سالها در کلیسا بدور از همه چیز پاک زیسته بود یا مردی که در میان مردم زیسته و مانند انها زندگی کرده و خدا را یافته بود.
داستانی بسیار بسیار زیبا و قابل تامل.
حتما بخوانید.
این کتاب سرشار از جملات زیباست.مانند:
"این نشانه سازش مصلحت آمیز روحانیت است که موعظه خداپرستی را آسانتر از مقابله با مسائل اخلاقی و اجتماعی زمان میبیند.این زهد فروشی ها سرپوشی است برخودخواهی و جهل که مردم را برهنه و بی سلاح در برابر اسراروحشتناکی چون رنج شهوت مرگ و کلمه ی بزرگ شاید آن دنیا قرار می دهند.
"این مردم فقرو جهل را چون صلیبی میدانند که باید حملش کرد نه چون ظلمی که باید برایش چاره ای اندیشید.خیال میکنند هر قدرتعداد کشیشها راهب ها و راهبه ها بیشتر باشد برای دنیا مفیدتر است.من بعکس آنها فکر میکنم که تعداد روحانیون کمتر باشد ولی آدمهای بهتری باشند.ترجیح میدهم که تعداد کلیساها کمتر باشد ولی ادمهای بیشتری به کلیسا بروند."
من در این کتاب شخصیت جیا کومونرون را دوست داشتم.